تازه از خارج بر گشته بودم. به خونه که رسیدم درو باز کردم. همه جا پر بود از گرد و خاک . برای همین شروع کردم به تمیز کردن خونه .
... اخی بالاخره تموم شد . فقط می مونه اتاق که الان تمومش میکنم.
داشتم زیر تخت و مرتب می کردم چشمم به یه چیزی افتاد . اوردمش بیرون . یه کتابچه ی قدیمی بود انگار خیلی
وقت بود اونجا داشت خاک می خورد . نمی دونم چرا ولی بد جوری ذهنمو درگیر خودش کرده بود به همین دلیل به دوستام زنگ زدم . داشت خوابم می برد که صدای زنگ در بلند شد . پا شدم و درو باز کردم .
خودم ... سلام منا
منا ... سلام ایلیا خوبی دختر چه عجب یادی از ما کردی .
خودم ... حالا ول کن بیا تو دم در خوب نیست .
منا ... باشه .
وقتی اومد تو درو بستم . بعد رفتم اون کتابچه رو از تو اتاق بیارم .
************************************************
منا ... کجایی ایلیا 3 ساعته غیبت زده
خودم ... تو اتاقم بیا می خوام یه چیزی نشونت بدم . راستی نادیا کجاست
منا ... نمی دونم
صدای زنگ در بلند شد . خواستم درو باز کنم که منا گفت خودم باز میکنم . چند دقیقه سپری شد . بعد صدای نادیا به گوشم رسید . نادیا ... سلام دوست دیرینه چه خبر .. بی خبر میای بی خبر میری
... وااا جدا مـ..
خواستم جمله مو کامل کنم که منا گفت : وِل کنید این حرفارو..
خودم ... آهان راستی ، میخواستم اینو نشونتون بدم.... نادیا ... این چیه ؟
منا .. فِک کنم یه کتابِ البته نمی دونم چرا به ذهن شما خُطور نکرد ؟
نادیا ... اِ ، آخر میبینی کار دستت بِدَما .
خودم .. بسه دیگه عین نی نی کوچولوها اُفتادین به جون هم دیگه
منا .. والا.
بعد نادیا چپ چپ بهش نگاه کرد.
خودم .. یکیتون نمیخواد رو این تمرکز کنه؟
نادیا ... چرا ، اتفاقاٌ می خوایم ولی بلد نیستیم
یه دفعه منا با تَشر گفت : اوهو من و وارده گیج بازی های ِ خودت نکن.......... بعد رو به من گفت: ول کن اینو ..
یه دفعه اتفاق عجیبی افتاد همین که خواستیم کتاب و باز کنیم یه نور عجیب از اون اومد بیرون و خود به خود باز شد و ما رو به درون خودش کشید .
*************************
خودم....آآآآآآآخ ، سرم .
بلند که شدم شب بود . تا اونجایی که یادم می اومد ما توی روزداخل کتاب افتادیم . همین که کلمه ی « ما » رو به زبون آوردم یاد دوستام افتادم و نا خدا خواسته با صدای نسبتاً بلند فریاد زدم : منا ؛ نادیا اااااا.. کسی نیست تو این خراب شده ؟
و صدایی باعث شد به خودم بیام .
... هوی خانم چته ؟ نصفه شبه سروصدا راه انداختی ؟ سرمو بر گردوندم: ببخشید من معذرت می خوام ، آخه نکه شبه هم گم شدم ؛ هم دوستام و گم کردم و هم اینجا غریبم
یکم جلو اومد یه مرد قد بلند و خوش هیکلی بود. دستشو آورد جلو و گفت : خوشبختم ........... منم با کمی مکث دستشو رد کردم : همچنین . ...... آی کیف کردم زایه شد .که یه دفعه گفت : اسمِ من « رامینِ» رامینِ مودت .
.... منم ایلیا هستم .. ببخشید که مزاحمتون شدم ! رامین ... نه قابلی نداره خونه ی من همین نزدیکی هاست ، از همون اول که دیدمتون فهمیدم اَهل اینجا نیستید!
.... از کجا ؟
بعد بدونِ اینکه حرفی بزنه به لباسام اِشاره کرد . منم گفتم : مگه لباسام چه مشکلی داره ؟ ها ؟
رامین .... مگه من گفتم لباساتون مشکل داره ؟ منظوره من فقط این بود که از روی لباساتون فهمیدم اَهل اینجا نیستید همین .!
... آهان ! که اینطور . ولی در نظر من لباسای شما عجیب ِ ....... بعد از کمی مکث گفتم : آخه آدم عاقل، کی رو دیدی تو این دُرُ زمونه ی وِب و وِبسایت از این لباسای قدیمی بپوشه ! ها ؟!...
بعد از حرکت ایستاد و رو به من بَهت زده گفت : نکنه تو َ م از سال 3002 اومدی ؟
این دفعه من بودم که رفتم تو شوک : هه ! یه جور میگید که انگار الان تو سال «1000» هستیم که همه ی آدما از این عجَق وجَقا میپوشنذ..!
یه پوز خند زد : پس چی فِک کردی ؟
محکم آستیناشو گرفتم طوری که با هم رخ به رخ شدیم : منظور ؟؟! ...
رامین ... خیلی واضح بود .
بعد دوباره شروع کرد به راه رفتن : منم حدوداً «1» سال پیش تو این خراب شده گیر افتادم .
.... یعنی برای من و دوستام هیچ راه برگشتی نیست ؟!
بعد بهم یه نگاه کوتاه کرد و گفت :« هست اما برای شما
خطرناکه !!!! .. ..... بعد از کمی سکوت ادامه داد : حتی منم نتونستم از این جهنم برم بیرون ! چه برسه به شما که یه خانومین ..!»
عصبی شدم و سرش داد زدم : تو فک کرد ی من مثل تو دست و پا چلفتی ام ؟!....
بعد رومو برگردوندم و به یه راه دیگه ادامه دادم که دستمو گرفت : خوب حالا چرا مثل بچه ها قهر می کنی؟ اون طرفی که داری میری جنگل ِ و خودتم که می دونی که تو جنگل چیه ؟
عصبانی صورتمو برگردوندم و تو چشمای آبیش نگاه کردم وگفتم : ها ؟ چیه دیدی دخترم میخوای تحدیدم کنی ؟! آرهههه؟!
آنچنان سرش داد زدم که هر چی مو تو بدنش بود سیخ شد.!!!
رامین ... آخه خانم محترم کی تحدید کرد؟ فقط یادآوری کردم.............. بعد از کمی مکث کلافه تو موهاش دست کشید و گفت : راستی کو دوستاتون ؟
... ببخشیدا مثل اینکه یادتون رفته گفتم اونام مثل منم گم شدن!
رامین ... حالا چرا اینقدر با من لَجین ؟ من که منظوره خاصی نداشتم !..
بد بخت راستم میگفت ولی من به حسّ خودم بیشتر اعتماد داشتم . آخه نمیدونم چرا از همون اول که دیدمش یه حسّ بدی نسبت بهش داشتم .!
به خونش که رسیدیم از سر کنجکاوی پرسیدم: الان ما تو ایرانیم ؟
رامین ... خوب نه، اگه راستشو بگم ما الان تو انگلستانیم !..
.... چییییییییییییییییییییی!؟...
رامین ... خوب حالا چرا سروصدا می کنی ؟؟؟
من میگم اگه خواستی فردا حرکت کنیم . چطوره ؟
... کجا؟
رامین .. نابغه ! دنبال ِ یه راه فرار از این کوفتی !!..
... خوب نه !!!
بهت زده نگام کرد و من گفتم : هااا ! اصلا به اینکه باهات بیام فکرنکن ! افتاد ؟؟؟! ..چراااا؟
... من بچه ی بی معرفتی نیستم ! که بدون دوستام پام و از اینجا بزارم بیرون!
خندید و گفت : اهان ! پس بگو ! باشه ولی باید اول من یه سر به دوستام بزنم اونام مثل من تو این کوفتی گیر افتادن .! شاید با ما بیان ...
... شرط!
رامین ... چی؟
...تو، من و یه سر اینجا که معلوم نیست شهرِ یا روستا ،
می گردونی!.. امشب از بس پسر دیدم حالم بهم خورد !!.همه ی پسرا یه ریگی تو کفشِ شون دارن !! . به هر حال شب خوش.
رامین ... دست خوش خانم یه وقت شرمنده نشی!!
.... مرسی شرمنده گی از شماست!
بعد یه قهقه ی بلند زدم ! و رفتم سمت اتاقش..
خواستم پتو رو ،روم بندازم که اومد تو!!!!
بهت زده گفتم : هوی کجا ؟! سرتو انداختی پایین میای تو ؟!
رامین ... ببخشید خانم فک کنم شمایید که اشتباهی اومدید ناسلامتی اتاق خودمِ ، در ضمن باید یاد اوری کنم که شما باید از این اتاق بیرون برید..
... خوب حالا منّت میزاره! ایشششششششششششششش!با اجازه.
بعد از اتاق رفتم بیرون ، با اون اتاق بی ریختش! پُزَم که میده! ......
***********************************
... واییییی! چقدر هوا سرده .
یه دفعه صدایی از پشت اومد : بیرون چیکار میکنی ؟
منم با صدایی که توش حرص معلوم بود گفتم : اون تو از بس تنگ بود داشتم خفه میشدم!!!!
رامین ... اِاِاِاِاِاِاِ !!! حالا بیا برو تو هوا سرده !
... نه مرسی . راحتم همینجا می خوابم !!!
رامین .... خوب حالا من یه غلطی کردم تو هم هی قهر کن !
... اولاً من قهر نکردم که شما هی سر هرچیز این حرف و وسط میارین !!!! دوماً می خوام یکم تنها باشم ، فکر نکنم که مشکلی داشته باشه !؟
رامین ... به چی ؟ منظورم اینکه به چی می خوای فکر کنی؟
.... مگه من گفتم میخوام به چیزی فکر کنم !؟
رامین ... نه خوب ........
... پس چی ؟
برچسب:
نویسنده: فرشته12