... بزار بدم، بزار کار دستِ خودم بدم ، چی از جونم می خوای ها؟ من بدونِ ایلیا هیچم میفهمی ؟
... اره میفهمم خوبشم میفهمم ، منم مثل تو ، از این اتفاقا برام زیاد افتاده ولی مثل تو اینجوری نشدم ، نشدم چون بهش گفتم ، همه چیرو گفتم، گفتم دوسش دارم ، ولی منا به من علاقه ای نداشت ، اون با من به توافق نرسید تو چرا حرف دلت و بهش نگفتی که بعد یه عمر پشیمون بشی ؟ هااا؟؟؟ ... چون ، چون هیچ علاقه ای بهش نداشتم ... هه ، نداشتی و اینجوری بِهَم خوردی ؟ چرا نمی خوای باور کنی ؟
... اره ، خوب شد ؟ نمی خواستم بهش بگم چون می ترسیدم از دستش بدم ............
... پس فکر کردی الان کجا یی پسر؟ جز اینکه از دستش دادی به کجا رسیدی ؟ ها ؟
... اَه ، ولم کن تورو خدا ، حوصله ندارم .............
بعد پشتم و بهش کردم و به سمت باغ رفتم ، یه جا لازم داشتم خودمو خالی کنم...
*********
رویِ یه آجر نشستم . که بارون نم نمک شروع به باریدن کرد و چشمایِ منم بارید ! با زدن هر رعد و برق انگار شکستِ قلبم عمیق و گودتر میشد ......
دیگه صبرم و از دست دادم هِی از بچگی صبر کردم و ساکت موندم روزگار منو به بازی گرفت ، تا حالا یه بازیچه بودم ولی دیگه نه! سرم و رو به آسمون بلند کردم : خدااااااا، دیگه چی مونده ها ؟ دیگه چی مونده که ازم نگرفته باشی ؟ بابامو که قبل از اینکه بدنیا بیام به قتل رسید فقط و فقط به خاطرِ اینکه دنبالِ ازادی بود، ازادی ای که متعلق به همست ، اون دنبالِ یه ذره ارامش بود ارامشی که وجود نداشت ، نداشت چون یه بی لیاقت تویِ ........... ، کسی که تا دلش خواست ادم کشت ولی ککشم نگزید ، یه دیوونه!
اشک صورتم و پوشونده بود ، با پرده ای از اشک رو به اسمون داد زدم : اره ، تو بودی زندگی مو تبدیل به خاکستر کردی ، یه شبه نابودم کردی ، می خوای بگم ؟ می خوای بگم که با مادرم چیکار کردی ؟ آره ه ه ه ؟
دیگه بسمه ، بسمه هر چی کشیدم ، به کی قسم بخورم؟ به پیر به پیغمبر ، اصلا به خودت ، چرا باور نمی کنی بسمه ؟ کارایی که با خانوادم کردی با یزیدم نکردی !
پدرم و در اوردی ، بابا تو این چند سال جوری زجرم دادی که از زندگی سیر شدم ، طوری که روزی صد هزار باراز بوجود اومدن خودم پشیمون شدم ، زندگیم و به کاووس تبدیل کردی ، دیگه پیشِ کی دست دراز کنم ها ؟ دِ چرا جوابم و نمیدی ؟ این همه مدت تنها درخواستم فقط همین سوال بود ولی تو.....، دست مریزا، خدا واقعا دست مریزا خیلی مردی ، میبینی تو شدی ادم خوبه منم ادم بده ، همیشه جوابِ بنده هاتو اینجوری میدی؟ مگه من درحقت بدی ای کردم ؟ هاااا؟
حالا هم تو این کوفتی اسیرم .... بخند ، بخند که اگه منم جایِ تو بودم همین کارو میکردم ، به ریشم خوب بخند .. اون بالا جای حق نشستی کسی اَم حق نداره رو حرفت نه بیاره ... چیزه دیگه اَم هست ؟ نه واقعا راست و حسینی چیزه دیگه ای هم هست که به سرم نیاوردی؟
اره، نبایدم جواب بدی ، منم بودم جواب نمی دادم .... از این به بعد دیگه نه من نه تو ...................... .
***********
شهرام ... رامین .....
... هوم !
شهرام ... تو عجب ادمی هستیا !
... میشه بگی واسه ی چی؟
شهرام ... واییییییییییی! تو دیگه کی هستی! یه بار خوشحالی یه بار غم گین !
... بخواب تا یه بلا ملا سرت نیاوردم !!!!!!!!!!!!!!!
شهرام دستاشو به نشونه ی تسلیم بالا برد : باشه ، باشه ترسیدم ، تسلیم!!
************
... رامین ، پاشو ! بدو بدو وقت فراره!
...برای چی دیوونه !!!
... مگه نگفتی می خوایم از این جا بریم بیرون ؟؟
.... گفتم ولی الان خیــ .....
... اَه ! بس کن الان هیجانش بیشتره!
... پس دنبال شروینم بریم باشه ؟
... معلومه که میریم تو با خودت چی فکر کردی ؟ هان؟
اهی کشیدم و گفتم : هیچی ولی ...
... ولی چی دیوونه ؟!! ...
... ولی رئیسِ تو میخوای چی کار کنی ؟ ناسلامتی اربابِ ته ..
... اَه ! بابا کم اسم اون بی همه چیزو جلویِ من بیار ! حتی چشم دیدنش رو هم ندارم ! در ضمن معلومه که فرار می کنیم فکر کردی می خوام تموم عمرم و اینجا تلف کنم !؟ ......
***************
پشت در منتظرش بودم که اروم در و باز کرد و بی سر و صدا اومد بیرون و یه کوله طرفم پرت کرد : بیا توش لباس و اینجورچیزا گذاشتم مالِ خودمم پر از خوراکــی، اومممم، به به !
به شوخی به بازوش زدم : اِی شکموووو ! نَتِرکی یه هو!...........
... نترس نمیترکم!
بعدش با هم خندیدیم........
تقریبا داشتیم به خونه ی شروین نزدیک می شدیم که گفتم : راستی چرا واسه من کوله اوردی؟خودم داشتم ، الان بارم و سنگین کردی ..
... ای بابا بیاوو خوبی کن ! اخه بد بخت واسه خودت اوردم هوا سرد شد بندازی روت گرم بشی تا یه وقت نچایی ! اونوقت این جای تشکرته ؟ بشکنه این دست که نمک نداره ! دوستام دوستای قدیم !!
خنده ای کردم و گفتم : اخه دیوونه ما الان تو زمان قدیمیا ییم ! پس دردت چیه ؟!
... بیا حالا من و مسخره هم میکنه !
... بابا خودت و لوس نکن ، بیا اشتی باشه ؟!!
... باشه ولی من دیگه مثل قدیما نیستما !!!!
و دیگه حرف نزدیم منم با دیدن نور فانوسی فهمیدم رسیدیم به روستایی که شروین توش زندگی می کرد البته باید شب و توی کاروانسرا می خوابیدیم ، اخه خونش از ما دور هم که بود سردم بود !
****************** « راویِ داستان»
اروم چشمانش را باز کرد نور خورشید با شدت زیادی به صورتِ زیبایش می تابید .....
برچسب:
نویسنده: فرشته12