... حس کردم !!
.. اِ اِ ه ! جدا ؟ !
... تو چرا فقط من و مسخره میکنی ؟
... فکر نکنم حرفی زدم تمسخر امیز باشه ؟!
و بعد بدون هیچ محلی رفتم ! همه ی پسرا این جورین !!! .. .. هه ! به من داره میگه « به چی می خوای فکر کنی!؟ ..»
یکی نیست بگه اخه تو رو سننه !! این دلِ من پر از درد که حتی با تسکین هم درمان نمیشه .. من گذشته ی پر از دردی دارم دیگه برام ثابت شده که فرزند غمم ! با تنهایی انس گرفتم ! این دیگه بهم ثابت شده!
در اخرم توی هال خوابم برد ..
************************
... خانووووم !!
لای پلکامو باز کردم : هااااااااااااااااااا..
...عجب خم یازه ای ! پاشو ، پاشو که الان می خوایم بریم شهر .. دنبال دوستام ، که بعدش دنبال دوستایه تو ، در اخر هم دنبال یه راه فرار !! میبینی چقدر کار داریم پس اصلا تاخیر جایز نیست ..
... بدون ِ صبحونه ؟!
... نه دیگه ! صبحونه دستای خودت و می بوسه !!!
یه اخم ساختگی کردم که قش قش خندید : پاشو تنبل خان !!!!
واقعا عجب ادمِ عجیبی بود ! اتفاق دیشب و فراموش کرده ! ......برام مثل یه کانوایِ نخ ِ پیچیده می مونه!
بعد از خوردن صبحونه از خونه زدیم بیرون! فقط یه ساک ساده برداشتیم و توش وسایلامون و گذاشتیم اونم مشترک ! اَه اصلا خوشم نیومد هر دوتامون از یه ساک استفاده کردیم .. اگرچه وسایلی نیاورده بودم ولی خوب یه روسری و یه جوراب داشتم بزارم توش ! روسریم و که به ناچار در اوردم و جورابمم که بو گرفته بود !
**********
.... وااااااااای ! اینجا فوقلعادست !
... اره ، حالا کجاشم دیدی این اولاش ِ ! بذار اخرای ِ بازارم نشونت میدم یَکــــــ لباسایی داره ! یکی شم برای شما می خریم با این لباسایِ شما مامورا بهت شک می کنن .!
... شک ؟؟! اخه چرا؟
... اخه خوشگل ندیدن !!
... رامیییین !!!
... به جونِ خودم وقتی اینجوری صدام میکنی هوس میکنم سر به سرت بذارم!!!
.... پوفففففففففففففففف!!!
... خانم خانما ! اینجوری پوف نکش ! چون الان وقت مناسبی برای فوزولی توی کارای مردم نیست!!
منم دیگه حرف نزدم .. بعد از خرید رفتیم خونه ی یکی از دوستاش ..
به خونه که رسیدیم در زد البته خونه که چه عرض کنم یه باغ بود اونم چه باغی!!! یه عمارت بزرگم وسطش بود. خوش به حالِ کسی که اینجا زندگی می کنه .! خدا بده شانس ماکه ندید بدید نیستیم !!!...ولی تعجبِ من بیشتر از این بود که در از قبل برامون باز شده بود !
تو حال و هوای خودم بودم که یه مرد قد بلند و دیدم که داشت به سمتمون میومد..
************ « رامین »
شهرام و از دور دیدم که به سمتم میومد که یه دفعه سر جاش خشک شد وچشماش عین وزق زد بیرون !که من به سمتش رفتم : چیه داداش کوش او تحویل گرفتنات؟!
بعد با زدن این حرف نیشش تا بنا گوش باز شد : بابا ایول داداش نگفتی زن گرفتی اونم 2 تا 2تا ؟ قبلیه بست نبود؟ ! از من نصیحت ! مواظب گلوت باش ! یه وقت دیدی تو گلوت موند !!!
عصبانی و در عین حال با حرص جوابشو دادم : اولا من اون و به قولِ خودت قبلیه رو 1سال پیش طلاق دادم ! دوما حالا حالا هم قصد ازدواج ندارم ! همون اولیه یه تجربه شد برام !! سوما ببند اون دهنو !!!
شهرام.... نترس کیپ ِ کیپِ !!
... مطمئنی ؟
بلند خندید : راست و حسینی چیکار می کنی راه به راه دخترا عاشقت می شن ؟ زود باش بگو که من مجردم شاید به دردم خورد..
.... گفتم به ی صاف کاری نیاز داره بگو نه ! در ضمن کی گفت عاشقِ منه دیوونه ما حتی ازدواجم نکردیم!
با زدن این حرف یاده نادیا افتادم که با هم نامزد بودیم و فقط وفقط به خاطر مشکلات خانوادهامون از هم جدا شدیم ولی خودمون راضی به این کارنبودیم.
قش قش خندید و سمتِ ایلیا رفت ولی اونجا نبود . دلیلِشو نفهمیدم اما نگران شدم..
... این دختره کجا رفت رامین ؟؟؟
************«ایلیا»
وای داشتم بین اون دوتا خفه می شدم خیلی حرف میزدن !
خوب شد اونجا رو ترک کردم .. ....... همین که داشتم به خودم غر میزدم بارون گرفت!
... عجب شانسی !هم راه و گم کردم هم .........
یه دفعه پام روی گل لیز خورد و من یه جیغ بلند کشیدم ، همین که سرم به لبه ی باغچه خورد دنیا روی سرم تار شد!
************** «رامین»
... شهراممم !!
.. هااا ؟! چیه
.... تو اَم شنیدی ؟
... چی رو !
... اَه ولش کن من میرم دنبال صدا.
بعد سریع دویدم پشت عمارتِ توی باغ . شهرام از پشت صدام میزد که یکم اروم تر برو ولی نمیدونم چرا با صدای اون جیغ دلهره دارم ...
هنوزم داشتم می دویدم که یه چیزی کنار درخت دیدم .......... وااااااااااااای! نه! و با صدایی نسبتا بلند داد زدم : ایلیاااااااااااااااااااااااااااا!!
شهرام که تا به من رسید گفت اینجا چه خبره ؟ و با دیدن ایلیا ساکت شد ..
.....شهرام اینجا دکتر هست؟ ... چییی؟
.... چی و مرض گفتم این طرفا یه دکتر هست!؟
.... نه ولی یه درمانگاه هست که .............
.... دِ چرا ساکتی بِنال!
...
... اخه خیلی عقب موندست و در ضمن بعید می دونم بتونن نجاتش بدند، دکترش ایرانی مثل ما ولی توی دکتری مهارت زیادی نداره .......
... مهم نیست ..................
بعد سریع روی دستام بلندش کردم و سمت در بُدو کردم ، شهرامم از جلو راه و نشونم میداد..
**************************************
دکتر ... دیگه امیدی بهش نیست
شهرام ... یعنی چی ؟؟
دکتر ... اگه تا الانم زندست از خوش شانسیشه!
ــ .................
دستیاره دکتر ... دکتر ، دکتر ، مریض!
وبعد به همراه دکتر از کنارمون رد شد .....
یک ساعت بعد
روی صندلی نشسته بودم و در حسرت یه نگاه بهش بودم که دکتر کلافه از اتاقِ ایلیا اومد بیرون .... ... دکتر چی شد؟
ـــ ...............
.... دِ یالا حرف بزن لعنتی..
... چون خون ریزیش وخیم بود ما....، متاسفم....
وبعد رفت.. باورم نمی شد رویِ زمین زانو زدم:خدااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا!
شهرام سعی کرد ارومم کنِ اما نتونست ، اره ، اره من عاشقش بودم برایِ همین نمی خوام باور کنم مرده کاش پام میشکست و خونه ی شهرام نمی رفتم..... اما حیف که همه ی اینا « اِی کاشِ»
شب شهرام مجبورم کرد خونش بمونم ..
************************************
چهلمش و مراسم عزا شو طبقِ رسوم ایران گرفتیم.
شهرام ... داداش نمی خوابی؟؟
ــ ............................
شهرام ... نکن ، با خودت نکن ، بخدا اخر کار دستت میدی.
برچسب:
نویسنده: فرشته12